سفرنامه من
ضبح چهارشنبه با صدای بارون از خواب بیدار شدم تا آماده شدیم و وسایل و گذاشتیم تو ماشین ساعت هفت شد البته وسیله چندانی برنداشته بودم چون می دونستم خریدام زیاده و موقع برگشتن ممکنه جا کم بیاریم واسه همین جز یک چمدون و یه فلاسک و سه لیوان هیچی دیگه برنداشتم ساعت هفت از خونه رفتیم بیرون هنوز بارون می یومد ساعت هشت از مشهد خارج شدیم و سفر ما شروع شد هوا سرد بود و جاده هم مه آلود تا اینکه ظهر شد و هوا گرمتر گناباد بود که وایستادیم تا یه چیزی بخوریم و خستگی در کنیم و بعد راهی شدیم شب ساعت هفت رسیدیم به کرمان قبل از رسیدن به کرمان مسیر راور به کرمان هوا تاریک شده بود و ستاره ها خودنمایی می کردند خیلی قشنگ بود تا حالا شب کویر و اینجوری تجربه نکرده بودم اردیبهشت که رفته بودیم یزد آسمون ابری بود و ستاره ای تو آسمون نبود اما اون شب واقعآ رویایی بود یک آسمون پر ستاره شب رفتیم مهمانسرای فرهنگیان کرمان و اونجا موندیم شام خوردیم و بعد هم خوابیدیم صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدیم رفتیم کارواش و دوباره راهی بندرعباس شدیم یک مطلب درباره کرمانی ها بگم کرمان شهر خیلی آرومی بود بدون هیچ ترافیکی با آدمهای خونگرم و لهجه شیرین ساعت هفت که رسیدیم انگار 12 شب مشهد خیلی آروم و بدون ترافیک بود خوش به حالشون خلاصه بعد از کارواش راهی شدیم به بردسیر که رسیدیم سردی هوارو کاملاٌ می شد حس کرد روی کوهها برف نشسته بود جالب بود همچین جایی تو دل کویر و برف تا اینکه به حاجی آباد رسیدیم اونجا واسه ناهار وایستادیم فلافل خریدیم یه جای خنک زیر سایه درختا فرش پهن کردیم و ناهارمون خوردیم بعد ناهار راهی شدیم جاده هم خیلی شلوغ بود این مسیر خیلی کامیون بود و چون دو بانده هم نبود زمان زیاد برد تا به بندرعباس برسیم ساعت 5 به بندرعباس رسیدیم وای ورودی شهر پر از کامیون بود ما اسم این شهر گذاشتیم شهر کامیونها

.
گفتیم کاش همین امشب می رفتیم و نمی یومدیم بندر حالا چیکار کنیم
علی گفت می خوای بریم قشم بعد می ریم کیش فرقی نداره گفتم باشه و شب و خوابیدیم صبح که بیدار شدیم صبحونه خوردیم و راهی بندر پل شدیم اونجا کارای گمرگی رو انجام دادیم و بعد ماشین و سوار لنج کردیم و رفتیم روی آبهای آبی همیشه خلیج فارس دیدن خلیج فارس یک حس خاصی به آدم می ده نمی دونم اما من با دیدن خلیج فارس احساس عرور می کنم خلاصه وقتی رفتیم روی لنج از ماشین پیاده شدیم تا دریا رو بهتر ببینیم خیلی قشنگ بود آبی آبی خورشید روی آب می تابید و بیشتر درخشانش می کرد یک بیست دقیقه ای روی آب بودیم تا به بندر لافت رسیدیم این بندر بندریه که کسانی که با ماشین می یاند یا می خوان از جزیره با ماشین خارج بشند باید اونجا بیان
از بندر لافت راهی قشم شدیم بین راه بندر تا قشم یک منطقه تجاری هست به نام درگهان در بیست کیلومتری شهر قشم که چند تا پاساژ داره به علی گفتم یک سر بریم اونجا ناهار بخوریم یه دوری تو بازار بزنیم همین کار و هم کردیم 






از اونجا رفتیم تا دلفینها رو ببینم سوار قایق شدیم یک خانم و آقا دیگه با ما سوار قایق شدند کرمانشاهی بودند و خیلی خونگرم و صمیمی خیلی زود با هم دوست شدیم به هم شماره دادیم تا با هم در ارتباط باشیم با قایق رفتیم جایی که دلفینها به سطح آب می یومدن خیلی جالب بود این دلفینها موجودات دوست داشتنی هستند .
دلفینهارو که دیدیم رفتیم ساحل جزیره هنگام این ساحل به نظرم قشنگترین ساخلیه که دیدم شن های درخشان که سطح ساحل بود تو نور آفتاب مثل الماس می درخشید این به نظر من قشنگترین صحنه بود که تو اون جزیره دیدم بی نظیر بود یه ساحل تمیز درخشان و بکر هر چی بگم کم گفتم باید دید تا درک کرد 


قایق کنار ساحل وایستاد تا ما پیاده بشیم حدوداٌ نیم ساعت اونجا بودیم هوا عالی بود



این مردم جزیره آدمای فوق العاده مهربونی بودند چند بار لطفشون شامل حال ما شد ساکنین اصلی جزیره اهل تسنن بودند و من اولین بار بود که با این عزیزان برخورد داشتم خیلی مهربون بودند و سعی می کردند همه جوره کمکمون کنند با شیوا و همسرش خداحافظی کردیم و رفتیم به طرف جنگل حرا
اینم یه شگفتی دیگه درختایی که تو آب رشد کرده بودند و یک زیبایی خاصی داشتند


ماشین رفت داخل ماسه ها و گیر کرد و هر کاری کردیم بیرون نیومد که هیچ بیشتر تو ماسه ها می رفت تو همین گیرودار یه آقا با ماشین از اونجا رد می شد و پرسید چی شده براش توضیح دادیم و گفت طناب دارید گفتیم نه متأسفانه اونم زنگ زد به یکی از دوستاش تا طناب بیاره اونم اومد و بعد با کمک طناب و ماشین اون آقا ماشین ما از ماسه ها نجات پیدا کرد اینم یه نمونه دیگه از مهربونی آدمای این جزیره اون آقا نیم ساعت وقتشو برای ما گذاشت تا به ما کمک کنه چیزی که تو شهرای بزرگ کم پیدا می شه
خلاصه مسیری که برای دیدن جزایر رفته بودیم اشتباه بود و گرفتار شدیم همون آقا راهنماییمون کرد و ما از مسیر درست رفتیم به سمت جزایر ناز اینجا هم یه جای فوق العاده قشنگه خیلی قشنگ






یه روزم رفتیم ساحل تا جناب همسر شنا کنه که البته نشد چون هم هوا سرد بود هم دریا موج داشت ایشون صدف جمع می کرد من و پسرم هم کنار ساحل نشستیم 



خلاصه دیدن قشم ما زمان زیادی برد و همین باعث شد که دیگه نتونیم کیش بریم چون علی دیگه مرحصی نداشت و مجبور شدیم برگردیم .
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |































